بس نیست واقعا؟؟
پاییز نشده برگامون سبز سبز ریخت، خواستیم بمونیم و از نو بسازیم
بارون نزده خیس شدیم و به زلالی اسمون پناه بردیم برای نگاهامون
ضربه خوردیم، درد به جان شدیم، غم تنها عنصر باقی مانده ما شد و ندانستیم ما ز غمیم یا غم خود ماست!؟!
بس نیست که نتوانستیم که بخواهیم که بدانیم پس کجاست روزهای خوب که همیشه چشم به راهشان ماندیم؟!
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی