خدا راست برنامه ای بهتر ✨ - تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 12:41
اومدم بنویسم از عجیب ترین روزای زندگیم از جون دوبارم از اون انرژی که میاد و حس میکنی دوباره میتونی رو زانو هات واستی ، حس میکنی با همه چیزایی که گذشته نیروی ادامه و ساختن پیدا کردی از اون حس عجیب که جون دوباره انگار تو بدنت و روحت جریان پیدا کرده ، مثل اومدن بهار برای درختا که از اسفند شروع میکنند ب...
درمانده ترین حالم - تاریخ: 1402/6/17 ساعت: 2:22
مترو ایستگاه نمیدونم چی ! هرروز تصمیم گرفتم و تو لیست برنامه روزانه ام نوشتم وبلاگ تا بیام و بنویسم ،تا بیام و بخونم نه تنها اون وبلاگ خیلی کار های دیگه پیش نرفت انگار فقط زندگی بود و تلاش برای بقا شاید افسردگی خیلی یهویی تر از چیزی که فکر میکردم رو من تاثیر گذاشته و ازش خبر نداشتم ،الان که مینویسم ...
نه نرو واسه رفتن زوده - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 14:21
آخرین نوشته اینکه برای کی بود و کجا و چه اتفاق یادم نیست و بهش نگاه هم نکردم اگر بهش نگاه کنم انقدر تو اتفاقات تمام این مدت گم میشم که دوباره بدون نوشتن صفحه و میبندم ! این اولین نوشته من از گوشی جدیدم هست =) گوشی که با کار جدیدم گرفتم بعد این همه صبر و سختی کشیدن که فقط خودم میدونم چه داستان های دا...
ترس ! - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 14:21
دیشب ته بحثمون قرار شد دیگه پیام ندم ،دیگه پیام ندهکل شب بیدار بودیم هر دو آنلاین ،منتظر بودم ساعت 00:00 یه چیز بگه هیچی نگفت تا خود ساعت 4 هیچی نگفت و چون صبح شیفت بودم خوابیدم ، دیگه نزدیکی ظهر براش نوشتم نمیتونم چیزی نگم اگر میخواد واقعا و اذیت میشه باید از همه جا بلاکم کنه تا دیگه پیام هام و نبی...
:( - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 18:25
چقدر امسال از دست دادم شاید بشه گفت هر چی در نتیجه تمام این مدت زندگی به دست اوردم و ... کارم ، پولم ، گوشیم حتی وسایل خیلی ساده مثلا صندل آبی که پارسال خودم خریدم :)) تنها چیزی که برام مونده تویی و خودم ... همین کافیه که دوباره بسازم ... چقدر خالی شده همه چی و من هنوز پرم ازش مثلا حس میکنم گوشیم یه...
زندگی ادامه داره ،زمین میچرخه ،روز شب میشه و سال نو - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 18:25
از سالی که گذشت خیلی روزا موند که نشد ثبت کنم ،خیلی حسا و حال و اتفاقا ... اما میخوام دوباره بیشتر بنویسمالان که مینویسم پنجمین روزه که مریض شدم و تو تختم کلا :))))سریال weeds و میبینم و شدیدا دلم برا E تنگ شدهاولین سال هست که بقیه رفتن مهمونی و خونه عزیز جمع شدن و من نرفتم :)))حسم از اول برای عید ا...
همین الان ! - تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 20:12
همین الان که دارم مینویسم تو مسیر برگشت از دانشگاه به ترمینال هستم ،در حال فرار !فرار که به کلمه هم باهات هم کلام نشم که بغضم کل این روزا !که تو هم نیومدی و هیچی نگفتی که از صبح همه با هم خداحافظی کردن ولی ما ،من و تو هیچ کلمه ای حتی از نگاه هم دیگه هم فرار کردیم ....که تو ول این روزا هم به هم فرصت ...
حواست نیست به خودت - تاریخ: 1400/6/8 ساعت: 1:50
دیشب 13تا شهاب سنگ از نگاهم رد شدن و من بعد سیزدهمی دیگه نموندم، میتونستم بیشترهم ببینم اما نموندم! حسش فوق العاده بود اما تکراری، با دیدن هر کدوم دلم خواست با هم بودیم :) مثل اون دفعه که بعد دیدنش
هشدار :) - تاریخ: 1400/6/8 ساعت: 1:50
چونکه هدی رو پیدا کردم و از :( بعد دو بار امتحان دادن به =) تبدیل شدم!!!! هدی دوست قدیمی منه که خیلی بیشتر از خیلی قدیمی ها دوسش دارم! میدونی یه حس قشنگی که نشونده تو قلبم و کم و بیش روزارو گذرونده.
خیلی بیشتر از اینا برام ارزش داری! - تاریخ: 1399/11/1 ساعت: 17:00
شاید از دو روز قبلش به عمه گفتم که کلید و بپیچونه و بیاره و برنامه هارو با هم مرور کردیم، اینکه چی بگیرم، چی کار کنیم ولی روز تولد که ازش پرسیدم خیلی بی تفاوت گفت نه نیاوردم کلید و برد، و با این جواب
تقصیرارو گردن میگیرم بیا تموم کن این فاصله رو =( - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 16:14
تا حواسم جمع خودم شد دیدم دوباره دل و حواسم و برده و بازیچه دستش شدم! تا چند روز عصبی بودم اما اینم گذشت چون دیدم فقط من موندم و اون لحظه ها و حتی اگر قرار باشه بعدا لحظه ای با هم داشته باشیم اینجا نخ
بازیگری یا بازی؟ - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:32
فکر میکردم با تموم شدن و پشت سر گذاشتن میشه از یه چی رد شد اما گاهی هنوز اهمیت داره، هرچی شده و نشده هنوز برامون مهمه و هیچی نمیتونه این اهمیت و انکار کنه... برای رها کردن ارزش همه چی و ازش گرفتم جز 3ادم زندگیم. که این 3تا ادم حتی نمیدونم هنوز با همه ارزشی که برام دارن باید رهاشون کنم؟؟؟ که با هرقدم...
چیشد که به اینجا رسیدم... - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:32
مسکن فقط و فقط جادهاهنگ، اهنگ خوب، شادمهر خود، او، دل، و تمام نبض زندگی و میشه تو جاده گرفت و دید باهاش چند چندی این روزا که گذشت چی بودن دیگه؟ تا چشم وامیکردی درد میریخت تو وجودی که نمیشد دیگه زخماش
تا میام نزدیکت بشم چشام تر و تصویرت تار میشه... - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:32
چجوری میشه که حتی با عقل هم نمیشه گاهی دل رو راضی کرد؟؟ چقدر میتونه اذیت شده باشه که کارا و اتفاقا هم وقتی از یاد بره اما هنوز اون تلخی حسای القا شده تو قلب مونده باشه :( تا یادمه نذاشتم خرده شیشه تو
بس نیست؟؟؟ - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 7:32
بس نیست واقعا؟؟پاییز نشده برگامون سبز سبز ریخت، خواستیم بمونیم و از نو بسازیم بارون نزده خیس شدیم و به زلالی اسمون پناه بردیم برای نگاهامون ضربه خوردیم، درد به جان شدیم، غم تنها عنصر باقی مانده ما شد و ندانستیم ما ز غمیم یا غم خود ماست!؟! بس نیست که نتوانستیم که بخواهیم که بدانیم پس کجاست روزهای خوب...
چه اجباریست دوست داشتن من؟؟؟ - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 11:50
و تقریبا یک هفته از آخرین دیدار میگذره و من بینهایت دلتنگم اما حتی یکبار هم نشستیم پای حال دل همدیگه تو این مدت.استوری که گذاشتم و ریپلای زد درست، استوریش و ریپلای زدم درست اما سراغی از هم گرفتیم اصل
ذوق جلسه اول ترم دوم، تو، برف، صندلی های ته کلاس.... - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 11:50
ساعت 5 صبح چشام و باز کرذم و از پنجره محو برف شدم. نمیدونم چقدر گذشت که ازش چشم برداشتم و با همه ذوقی که داشتم (شاید از برف_شاید هم از شروع دوباره ثبت ما دو تا کنار هم) به خوابم ادامه دادم. زیاد طول ن