ساعت 5 صبح چشام و باز کرذم و از پنجره محو برف شدم. نمیدونم چقدر گذشت که ازش چشم برداشتم و با همه
ذوقی که داشتم (شاید از برف_شاید هم از شروع دوباره ثبت ما دو تا کنار هم) به خوابم ادامه دادم. زیاد طول نکشید و ساعت 7بیدار شدم.چای و صبحونه ای که خوردم و لباس
هایی که از شب قبل آماده کردم و پوشیدم. انقدر
ذوق داشتم که نفهمیدم چیشد رسیدم سر دانشکده وارد کلاش که شدم مثل خیلی قبل تر رفتم دونه دونه سلام کرذم و دست دادم و حتی بعضیا کارشون به بغل و بوس هم رسید.
صندلی ته کلاس خالی بود پس مثل قبلنا جای خودم بود. دیگه کسی نبود و خودم و مشغول گوشی کردم. یکی اومد، اومد، اومد دقیقا
ته کلاس! پالتوش و دراورد و صداش مهر تائیدی به همه حدسیات من بود. خودش بود. با خنده گفت رسیدن بخیر و نشست. سرم و اوردم بالا و با
ذوقی که از صبح تو دلم بود گفتم سلام. نگاش با نگام گره خورد.حس کردم چقدر برای این ادم دلتنگم و چقدر آشنا. حس خوبی که داشتم چند برابر شد.
کلاس اول تموم شد. ساعت دوم هم هردو سر جای خودمون موندیم. بحث درس رسید به سیگار و تاثیراش. یهو برگشت نگام کرد گفت دلم خواست.
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 11:50