اومدم بنویسم از عجیب ترین روزای زندگیم از جون دوبارم از اون انرژی که میاد و حس میکنی دوباره میتونی رو زانو هات واستی ، حس میکنی با همه چیزایی که گذشته نیروی ادامه و ساختن پیدا کردی از اون حس عجیب که جون دوباره انگار تو بدنت و روحت جریان پیدا کرده ، مثل اومدن بهار برای درختا که از اسفند شروع میکنند به جوونه زدن انگار بهار من رسیده ، انگااااار اصلا بوی پاییز پیچیده ، تو هم حس میکنی ؟قشنگیشو ، خنکی صبحا ، اسمون ، اصلا همین حس عجیب اخ که چقدر دلم سیگار تو هوای
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
فکر میکردم با تموم شدن و پشت سر گذاشتن میشه از یه چی رد شد اما گاهی هنوز اهمیت داره، هرچی شده و نشده هنوز برامون مهمه و هیچی نمیتونه این اهمیت و انکار کنه... برای رها کردن ارزش همه چی و ازش گرفتم جز 3ادم زندگیم. که این 3تا ادم حتی نمیدونم هنوز با همه ارزشی که برام دارن باید رهاشون کنم؟؟؟ که با هرقدم دور شدن روزگار بیشتر جلو چشمم میذارشون و به وقت بودن اون هارو میگیره، هستن اما نه برای من، این روند انقدر تکرار شده که دیگه خسته ام.
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی
بس نیست واقعا؟؟
پاییز نشده برگامون سبز سبز ریخت، خواستیم بمونیم و از نو بسازیم
بارون نزده خیس شدیم و به زلالی اسمون پناه بردیم برای نگاهامون
ضربه خوردیم، درد به جان شدیم، غم تنها عنصر باقی مانده ما شد و ندانستیم ما ز غمیم یا غم خود ماست!؟!
بس نیست که نتوانستیم که بخواهیم که بدانیم پس کجاست روزهای خوب که همیشه چشم به راهشان ماندیم؟!
برچسب:
نویسنده: رضا موسوی